خرید بک لینک

دلِ خسته، بر من بدرود گفت و به سوی خانهِ خوشبختی رهسپار شد. هنگام ورود به شهر مقدسی که روحش خجسته می خواند و می پرستید، در شگفت شد که چگونه است آنچه در خیال خود می پنداشت، در آن شهر نمی یافت. در شهر نه قدرتی بود، نه ثروتی و نه ریاستی.

و قلب من از دختر عشق پرسید:

ای عشق، خرسندی ام را کجا خواهم یافت؟ شنیده ام، به اینجا آمده ام تا در کنار تو باشد.

و دختر عشق پاسخ گفت:

خرسندی بهر موعظه بدان شهر رفته است که در آن حرص و فساد در اوج اند. شهر ما را نیاز به خرسندی نیست.خوشبختی بی نیاز از خرسندی است، خوشبختی خود امید دنیوی است که نیازش با رسیدن به اهدافش برآورده می شود، ولی خرسندی تنها در قلب انسان ها احساس می شود. روح جاودان هرگز خرسند نمی گردد و همواره در پی اوج و عروج است.

آنگاه قلب من روی به زیبایی کرد و گفت:

تو بر همه چیز آگاهی، پس اسرار #زن بر من آشکار کن.

و زیبایی پاسخ داد:

ای قلب انسان، زن انعکاس وجود توست. هر آنچه تویی، او نیز همان است. هرکجا که تویی، او نیز هست. او بسان مذهب است، اگر به دست نادان تعبیر نشود و همچون ماه، اگر در پشت ابر نماند و بسان نسیم اگر پاک ماند.

و قلب من به سوی دانش، دختر عشق و زیبایی رفت و گفت:

بر من خرد بخش تا با مردمان آن را شریک باشم.

و دانش بدو پاسخ داد:

خرد مگوی که نام آن خوشبختی است، چرا که خوشبختی حقیقی نه از برون آید که ریشه در مقدس ترین درونیات زندگانی ات دارد. تو خود را با دیگران شریک باش.

اشک ها و لبخندها
جبران خلیل جبران

برچسب: نویسنده: آرین صادقی تاريخ: چهارشنبه 13 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:06

صفحه بندی