خرید بک لینک

حـــرف و درد و هزار آه و افسوس!

- این ها را می توانستی در نگاه خسته اش بخوانی. از هیبت چشمان بیدارش، از شانه های دردمندش، از دست و پا های پینه بسته و... نهایت، چروک های صورت خیسش. -

خاطراتِ خاک خورده پدر بزرگ، یا آلرژی فرزندانش را تحریک می کرد، یا شاید برای همسرِ جناب مدیر عامل ناشناخته بود گذشته ی پدر شوهرش! نتیجتا این شد که پدر بزرگ به همان غرولند و ایراد و بهانه ها اکتفا کرد. –امان از پیری! -

اکتفا کرد و از خانه بیرون زد، خرج دود آخرین پسر ناخلف را کارت به کارت ...

اکتتفا کرد و جلوی گریه را گرفت، روبروی ناز و کرشمه آن -تافته جدا بافته-، از شان و شعور و احترام تفهیم نشده فرزندانش به فرزندانشان، از چه ها و که ها و آن ها که آمدند و خوردند و ریختند و بردند و رفتند...

اکتفا کرد به لبخند لاغر اندامی در پی بد و بیراه مشتی جوانِ مستِ لایعقلِ تفکر، به لباس پیامبر...

اکتفا کرد به سکـــوت... به چشمان همیشه خیس و گونه های همیشه خشک. اکتفا کرد به نگاه...

این پدربزرگ هم شبیه آن یکی دیگر یک روز ریق رحمت را سر می کشد، بی آنکه کسی بداند که بود؟ چه کرد و به کجا رسید؟

فردا آن روز کذایی چند هفته پس از اشک و آه و ضجه، سهم الارث شان را می خواهند فرزندان...

1395.6.25

کنار پدربزرگ، درباره ی روزهای تلخ کندن چاه و بردن بار و تحصیل و ...


پی نوشت: فکت با چاشنی حفظ آبرو :)

برچسب: نویسنده: آرین صادقی تاريخ: دوشنبه 13 دی 1395 ساعت: 22:23

صفحه بندی