خرید بک لینک

نزدیک غروب بود. همه مان در تدارک سفر بودیم، هر کس به نوعی کمک می کرد. من و پدر هم رفتیم به دو سه مورد از خودرو بپردازیم. به اصطلاح –شمع- هایش عمر خود را کرده بودند و یک قطعه دیگر به نام –فیلتر بنزین- هم باید تعویض می شد.

راه افتادیم به سمت گاراژ. شلوغ بود و پر هیاهو. انگار بحث خزانه تهی و دیر کرد در حقوق ها و گرانی و تحریم و ... روی کار مکانیک ها و تعمیر کاران آنجا اثر نگذاشته بود –الحمدلله-.

مقداری کش و قوس دادیم به احوالمان تا اولین تعمیرکار آمد. به رسم قوانین نا نوشته گفتیم وسیله تقطیع روزی بنده ای نباشیم. نمی گویم کارش درست نبود یا اینکه دستمزد گزافی گرفت، اما فقط در حد باز کردن مقوایی و کمی فشار به مشت نیرومند دست اش برای تعویض برف پاک کن بود.

اما بعد...

انتظار استاد را کشیدیم، صدای اذان هم آمد. جمعیت تکان نخورد که هیچ، در همان اثنا به تعداد شان افزوده می شد...


استاد مشغول بازکردن پیچ ها بود و دود سیگارش دقیقا به طرف پدرم می رفت. من هم که از دیدگاهش و البته آلرژی او خبر داشتم، متنظر شدم تا واکنشش را ببینم... اما قبل از آنکه او چیزی بگوید –دوست استاد- با لبخند طعنه آمیزی نام یکی دو نوع از انواع سیگار ها را به زبان می آورد و بحث را با استاد شکل می داد.

دود همچنان پدرم را مورد عنایت خویش قرار می داد و انگار قصه را رها نمی کرد. خلاصه پدرم بر خلاف تصورمن، آرام کنار لبخند ساختگی ای حرف از رتبه های برتر مان در دنیا گفت:

- می دونید که ما توی چند تا مسئله توی دنیا اولیم! یکیش مصرف دخانیته! و بعدش توی خانم ها استفاده از لوازم آرایش!

استاد و دوست استاد هم که انگار داغ دل شان تازه شده بود، بی توجه به کنایه پدر، به اعتراض از زن و زندگی شان پرداختند. دوست استاد با ظاهری حق به جانب، همچنان که داشت به دود سیگار G1 استاد نگاه می کرد، از زاویه ای عریض از بالای ماجرا گفت:

- دلیلش اعتماد به نفس پایینه تو خانمااا!

و بعد استدلال های عجیب دیگری آورد نسبت به این پدیده پرطرفدار در کشورش!

استاد هم کم نگذاشت و حرف را به سمت سیاست کشاند:

- اما قبلش توی دزدی و اختلاس اول دنیاییم!

خلاصه ادامه بحث هم با حواس پرتی به سیگار G یا G1 استاد و گله و شکایت از آخوند ها و چرایی از اینکه بعضی برای ادا کردن نماز و روزهِ رفتگانِ ملت هزینه دریافت می کنند و بسی سرک کشیدنِ دیگر در زندگانی به اصطلاح خودشان –مایه داران- که خودرو های گران قیمت تری نسبت به دیگران دارند، از اینکه چطور به این ثروت دست یافتند، کنار سهل انگاری در کار خودشان که نتیجه اش شد افتادن آچار استاد در لا به لای قطعات و ریختن بنزین و سوختن دستانش و... معطلی بسیار ما، پایان یافت...

اما استاد سیگار دیگری روشن کرد و رفت به سوی مشتری بعدی!

1395.5.30

تعمیرگاه قصر


برچسب: نویسنده: آرین صادقی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 11:12

صفحه بندی